
۱5 سالگی پذیرفته بودم با کسی که دوستش داشته باشم ( در اون سن برای من که یک دختر مثبت بودم، این شخص همسرم بود که با عشق ازدواج می کردیم در آینده)، کاملا تمایل به ایجاد رابطه خواهم داشت.و فکر می کردم چی از این زیباتر که خودت رو در اختیار کسی که دوست داری قرار بدی؟
همون سال و اوایل 16 سالگی، که دیگه نکته ی جدیدی برای کشف باقی نمونده بود، و حالا ما بودیم که به میزگردهای دخترهای اول دبیرستانی می خندیدیم، احساس می کردم از وقوع اتفاقی که هنوز نیفتاده اما زمانی پیش خواهد آمد چقدر می ترسم.خوندن داستان های پور.ن که در همه ی اون ها مردی بی توجه به گریه ها و دردهای زن، کار خودش رو انجام می ده و حتی بیشتر حش.ری می شه، تصویر رابطه ای دردناک و زجرآور رو برای من ترسیم می کرد.و یا اگر از زبان زن ها بود، تماما توصیف درد بود و لذت بعد از اون.
و مسلما من که نمی دونستم ( و نمی دونم) که آیا این لذت به تحمل اون همه درد می ارزه؟ همیشه وحشت عجیبی داشتم.و حتی همیشه فکر می کردم چرا همیشه زن ها درد می کشن؟ وقتی که می خوان اپیلاسیون کنن درد می کشن، مردها با یک ریش تراش برقی بدون درد همیشه آراسته به نظر می رسن.وقت رابطه ی جنس.ی زن ها درد می کشن، مردها از اهمون اول در لذت هستن. حتی بعدها که بچه ای بخواد به دنیا بیاد زن درد خواهد کشید و مرد با خیال آسوده پدر می شه.
.
نوشته مینو در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 0:14 |
لینک ثابت |