بعضی ها حتی می ترسن بهش فکر کنن. وقتی برای اولین بار به یک هم جنس ات کشش پیدا کردی چه حسی داشتی؟
ترسیدی؟ بدت آمد؟ یه کسی گفتی؟ وقتی با هر بار دیدنش دلت می ریخت چی کار کردی؟ گریه کردی یا تو کمدت قایم شدی؟ و حاضر نشدی دیگه هیچوقت بیرون بیای؟
من که خیلی ترسیدم. شاید از متفاوت بودن. ولی آیا این تفاوت که دیگران به نام تفاوت تعریف اش کردن، فقط به دلیل اینکه زاویه ی دید ما با آنها فرق داره، ارزش آن همه دلهره و ترس من را داشت؟
ولی چطور می شه برای آدم ها از خورشیدی گفت که ما خودمون از نورش می ترسیم؟
تا کی می خواهی بترسی و از خودت فرار کنی؟ حتی وقتی با کلی کلنجار و درگیری با درونت بالاخره با یک هم جنست روابط جنسی برقرار می کنی و به اوج لذت می رسی باز هم حس واقعی ات را انکار می کنی..
چرا وقتی می تونیم پشت هم باشیم و دست در دست هم، قدرت بگیریم و نگذاریم کسی ما را در کمد لباس بچگی تا ابد نگه داره، این همه برای هم می زنیم؟
آره با تو هستم. که الان داری اینها را می خوانی و برات حتی خواندنش هم عجیبه.
تا وقتی در غار بمونی هیچوقت رنگین کمان را نخواهی دید. تا بیرون نیای و با افتخار به آدم ها احساست را نگی و آگاهشون نکنی که احساس و عشق بین دو زن صحنه های فیلم های پورنو و سکسی نیست که فقط برای سرگرمی و لذت بردن افکار مریض مردها ساخته می شن، و نگی که یک لزبین هم می تونه فردی با ایمان و با خدا باشه، همه تا ابد کور می مانند و همیشه با دید تهوع آوری به این احساس والا و لطیف نگاه خواهند کرد. شاید هم خیلی هنر کنی و با یک گروه مثل خودت وقت بگذرونی و مرتب دوست دخترهاتون را با هم عوض کنید. سرتون تو لاک خودتون باشه و به همه بگین ما که لزبین نیستیم! ولی واقعا تا کی؟
نوشته مینو در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 13:22 |
لینک ثابت |