
سلام فاحشه! هان!؟ تعجب کردي!؟ ميدانم در سرزمین مردان آبرومند، انديشيدن به رسم تو، و گفتن از تو ننگ است ! اما ميخواهم برايت بنويسم .
شنيده ام، تن مي فروشي، براي لقمه نان ! چه گناه کبيره اي…! ميدانم که ميداني همه ترا پليد مي دانند، اما من تو را اینطور نمیدانم !
راستي فاحشه! از خودت پرسيدي چرا اگر در سرزمين من و تو، زني زنانگي اش را بفروشد که نان در بيارد رگ غيرت اربابان بيرون مي زند اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا شوهر زنداني اش آزاد شود اين «ايثار» است ! مگر هردو از يک تن نيست؟ مگر هر دو جسم فروشي نيست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در ديارم کساني را ديدم که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان، شرفت را شکر که اگر ميفروشي از تن مي فروشي نه از دين
تنی را می فروشی که اختیارش را داری نه دینی که متعلق به همه است