صبح خنکی است. شهر پر از نگاههای هیز است. از در و دیوار شهر نگاههای هیز میماسد روی پیراهن پر چین و شکنی که مادرم دوست دارد.
شهر پر از نگاه است. پر از چشمهایی که به من خیره شدهاند و تا بنا گوش میخندند و مهربانی نثارم میکنند. هنوز نمیدانم در این پست از نگاههای هیز مردانی که در خیابان های شهر میخندند و مرا به خانه دعوت میکنند بنویسم یا از نگاههای تیز مردانی که بر دیوارهای شهر میخندند.آری انتخابات نزدیک است تفاوت شان چیست؟ شگفتا که در این بی خانمانی هر دو وعده «خانه» می دهند و هردو نگاه چیزی را در درونم می شکند یا شاید بیهوده به این مقایسه عبث مجال دادهام ؛ مردان شهر وعده خانه می دهند
در همین شهری که بیخانمانی و اجارهنشینی بیداد میکند، چنان پرو پیمان وعده بارانت میکنند که گویی همین تهران به اندازه تمام زنان شهر، «خونه خالی» دارد.
نوشته مینو در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 19:24 |
لینک ثابت |