چقدر زن بودن و زنانه حرف زدن کیف دارد، در لحظه هایی که من، عینِ خودم هستم؛ لحظه هایی که من، منم: بزرگ و باشعور و هدفمند.
وقتهایی که زن هستم، لطیف می شوم و وسیع، طوری که حتی با تلنگرِ سقوط برگهای پاییزی می شکنم. چه احساسِ نابی است زن بودن، وقتهایی که بی نیاز و سرشار، لاابالی و گیج، در خیابانهای هرزه می آشوبی و به شعور فکر می کنی و به شعرهایت رویِ سروده شدن نمی دهی تا لبریز شوی و تمام شعارهایت را مچاله می کنی و در زباله دان هایِ سیاهِ شهرِ کثیف، فراموش می کنی تا فراموش شوی و تنهای تنها باشی،
انگار نه انگار که شهر پر از روسپی است و پُر از دلقکهایی که مثلِ گربه کِش و قوس می آیند و دلربایی می کنند. انگار نه انگار که تمامِ چُلاقها گدا شده اند و آدمهای دوپا مُدام دروغ می گویند و سُرب را با خون تلفیق می کنند و خفه می کنند و خفقان می خواهند
چقدر زن بودن کیف دارد، وقتی می توانی در پسِ زنانگی ات حفظ شوی، مثلِ بادامهای سخت و تلخ، در پس شکوفه هایِ تُردِ نرم، مثلِ گردوهای سختِ هزارتو، در پسِ یک دنیا سبز، یک انبوه ساقه، یک… .
مستم، ببخش مرا. مستانه های من همیشه مثل آمیزش عشق و نفرت است
نوشته مینو در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 17:21 |
لینک ثابت |